اوني که حالش خوبه ديوونه اس
من همون گیج ِ بی حواس ِ توام.....
هَنــوز عطـــر موی تـــ و
نرفته از هَــوایِ مَـــ ن
و تو حجمی از سکوت شده ای
میان هجوم بوسه های بی امان من...
خشـــاب ِ لبانت را از بوســه پــُـــر می کنی
و تنمـــ را زیــر بوســه هایت
تیر باران...
بی بهانه گم میشوم
در پنهانی ترین زاویه از آغوشت
از تنگه ی لبانم که عبور میکنی
نشئه ی هوایت میشم
لبخند که میزنی گیج می زند
انعکاس چشمانم
خراب برهنگی نفس هایت می شوم
آن لحظه
که طاقت
کم می آوری
و
پیله ی آغوشت تنیده میشود
برایم
تار
میشوم میان نوازش دستان تو...
من اینجا دلم سخت معجزه میخواهد..
و تو انگار.....
معجزه هایت را گذاشته ای برای روز
مبادا...
برای من هرروز بی تو....
روز مباداست.......
این روزها داشتنت وسوسه ام میکند...
آغوشم
حجم اندامت را میخواهد
برای لحظه ای آرام تر شدن..
این روزها ...
بی تاب تر از همیشه میگذرد...
عقب تر برو
بگذار بی تو نفس کشیدن را، تجربه کنم
خوب میدانم ،
مادام که نباشی
هوا بی منطق نفس گیر میشود
برایم
اندوهت را به برگها بسپار...
اولین روزهای پاییزت بخیر....
این بار مینویسمت...
و تو را...
میان اصطکاک کاغذ و مداد...
گیر خواهم انداخت...
شاید اینگونه بشود تو را
تجربه کنم...
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
بعضی چیزها را نمیتوان بر زبان راند..
مثل پچ پچ های گل های باغچه
یا
راز دلتنگی من به تو...